Bella luna

رخ به رخ  آیینه بر روی صندلی پایه بلندی  نشسته بود و گیسوان  پر جلوه اش را شانه میزد.نیم تنه اش را تابانده  بود و اصرار داشت که خم میان دو کتفش را راست نگه دارد .دسته ای جان دار از موهای مرکب رنگش را حلقه میکرد و بر رویش شانه میکشید.انگار که چاقوی سلاخی را بر روی چرم.انگار که دوازده ساله باشد و از روی قهر بخواهد به داشته ی باارزش کسی اسیب بزند.انگار که بخواهد ساقه ی  بالغی  را از خاک بیرون بکشد و سر دست به تماشا بگذارد.
کارش را که تمام کرد قیچی مینیاتوریش را از کشو بیرون کشید و با وسواس به چیدن موها مشغول شد.


/ 2 نظر / 14 بازدید
آرش

بله. مار از پونه بدش می آد، در خونش سبز می شه. عمرا من تو هیچ وبلاگی انقد "کامنت" تبلیغاتی ندیدم که اینجا