در باب فضا و زمان

دردی 
به هیبت گرما و تپش
گرد سرم میزند
پشت پلک هایم توقفی می کند
و میرود سراغ سیاه چاله ی مغزم
و هیچ می شود
که البته دیگر رنجی برای تنم ندارد
و دائم نهیب میزند که
نمان
نخواب
نبین
بایست
چرخی بزن
فکر کن که برای مادرت مهمی
برای خانه ات امیدی
کسی هستی برای خودت
به گرده ی زمین سنگینی میکنی
و آسمان تو را بر روی چشمش گذاشته

ماندم، ایستادم و بیدار نگریستم
جهان را به سیاهچاله مغزم کشیدم و تصویرش در پشت چشمم خم شد

پی نوشت: شاید هنوز چیزی از آن آدم قدیم باقی مانده باشد. باید پیگیر شوم

/ 0 نظر / 33 بازدید