It's love That I'm Sending To You

از ساعت شيش و نيم اينطورا بيدار بودم.منتظر بودم هفت و نيم بشه و شد.حالا منتظرم که يازده و نيم بشه و ميدونم که خيلی زود ميشه.به همين زودی که اين يه ماه گذشت و انصافا هم که چقد خوب گذشت.بعضی وقتا که دلم به خاطر يه چيزی شور ميزنه يا دلواپس چيزيم مثه موشی که دمشو آتيش زده باشن هی میپرم بالا و پايين .الانم بايد اونجوری باشم قانونا ولی نيستم.شايد به خاطر اينه که خيالم راحته.خيالم راحته که دنيا يا همه ی ناداوريهای که بعضی وقتا ميکنه اما يه قانون توش به خوبی رعايت ميشه.اينه که راه رسيدن به هدف بزرگ تر از خود هدف نيست.من از دور وايساده بودم راه رفتنتو تماشا ميکردم.مثه همه ی کارات همراه با رعايت ريزه کاريا بود.مهم آدمايين که الان منتظرتن و ميدونم من بينشون حتی به حساب نميام(نه ديگه قول داده بودم ببخشيد)
ميدونی!؟چيزی که تمومی نداره حرفای دری ويه آدمای بی خاصيت و خاله زنکه.از هرچی که بگی برات حرف ميزنن.دلم نميخواد اونطوری بشم.نميدونم ولی هميشه برات حرف دارم ميدونم که تموم نميشن.ميدونم وقتی تند تند حرف ميزنم بعضی وقتا کلمه هارو قورت ميدم بعضياشونو ولی خوبه که تو همشو ميفهمی.خوبه که هستی و لبخندت باهاته.ديشب سی دی دوم کلیپای لايو رامشتاينو که گذاشتم برا شصتمين بار نيگا کنم ديدم نميخونتش.بعد ديدم اون ورق روييش وراومده.نميتونی باور کنی ولی حتی ناراحت هم نشدم. چيزايی هستن تو زندگی که نميشه از دستشون نداد،بقيه شونو اما بايد دودستی چسبيد.دنيا به همون اندازه که ولخرج و دست ودلباز ميشه به همون نسبت هم قدرت اينو داره که ضجه های آدماشو نبينه.بهترين کارشم اينه که جلوش خويشتن دار باشی.دلم نميخواد بينه انقد ضعيفم که بعدش هرجوری خواست باهام رفتار کنه.راستشو بخوای بهش اجازه نميدم.
خوش به حال اون پسره که ديروز بهمون فال فروخت.ديدی!؟تا حالا نشده بسته ی فالی رو باز کنی و از توش چيزای غيرمنتظره رو بخونی.خيلی راحته.مثه همون فرموله زاويه بين دوتاخط.آدما بايد چيزايی که خوشحالشون ميکنه رو دور خودشون جمع کنن.نه اونايی که دقه به دقه سوهان روحشونه.اما من هنوزم به حافظ اعتماد دارم.خرافاتی نيستم اما به همون اندازه که ۱۳ رو دوس دارم به فال حافظ هم اعتقاد دارم.همين که فقط وقتی فک ميکنيم کارمون صددرصد نتیجه ميده و خيالمون از بابتش راحته،سراغش ميريم کلی خوبه.بگذريم.بدجوری امروز بوی پنج شنبه ها رو ميشنوم.همونقد که جمعه بدبوئه،پنج شنبه ها پراز اميده.ميدونی!؟همين که فک ميکنم برای فردا از يه ماه قبل برنامه داشتيم کلی مور مور ميشه بدنم که چقدر خوب گذشتن خوبه. چقزه خوبه که تو الان يه نصفه نفس راحت ميکشی.چقده خوبه که فردا عصر بدون اينکه به فطرت ذاتی و درونی فک کنی بی خيال لاطائرات و دولامارتين ميشی و بی خيال تمام همارزيهای دنيا فقط به اونی که خوشحالت ميکنه فک ميکنی.راستی من رو هم اگه بندازن تو ميدون آزادی نميتونم خيابون آزاديو پيدا کنم.فقط از ميدون آزادی اون ساندویچی کثافته رو بلدمو ايستگاه تاکسيای شهريارو.راستی دقت کردی!؟تو تمام شهرای ايران قوت غالب (اينطوری مينويسن!؟)مردمشون موزه!به غير از تهران.دربه درا تو شهريار دس هر فروشنده ای يه دو سه دسته موزه و يه بسته ی بزرگ لباس زير.نميدونم  چه سنخيتی(غلطامو بگيرين بدين از روش بنويسم ده دفه) دارن اين دو تا باهم.کاشکی يه دفه بيای دم خونهمون باهم موز بستنی بخوريم.اين يارو خيلی کارش درسته.موزو با شکلات و کلی بستنی قاتی ميکنه ميده دس مشتری.همون مغازه هه که يکی از آرزوهام خالی کردن يخچالشه.
ساعت يازده شد.دوتا يک بغل هم.دوتا يک عين هم.اما فقط وقتی مينويسيش اين ريختيه.وقتی ميخوای با عقربه ها نشونشون بدی اختلافی دارن به بزرگيه يه ساعت.
ساعت از يازده هم گذشت ...

/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
NegiN

................و بازم اون جریان دوچرخه ! همون دوچرخه ای که آدما همیشه مجبور نیستن تو سربالایی جون بکنن تا ببرنش بالا , زمانی میرسه که میافتی تو سر پائینی , تنها مشکل اینه که باید حواست به ترمز باشه که تو اوج لذتِ پائین اومدن از سربالایی که طی کردی با مخ نخوری کف زمین ... آره خوب شاید زدن این جمله ای که می خوام بگم اونم از دهن آدمی مثل من مسخره بیاد اما اعتراف میکنم اعتماد همیشه ام بد نیست ...بنظرم مهمترین ترمزی که باعث میشه آدما تو اوج بدبختی یا خوشبختی هاشون سقوط نکنن حضور همیشگی و دو نفره شون کنار همه ... اینکه بدونن برای همدیگه یه ترمزن که باعث میشن نه سختی اون سربالایی نه خوشی اون سر پائینی تحویل کف زمین ندتشون, حس قشنگیه که آدم بدونه نسبت به کسی تعهد داره ... تعهد داره که اول از همه مراقب خودش باشه تا بتونه به تعهدش در مقابل طرف مقابلشم عمل کنه , و خیلی چیزای دیگه ...........

NegiN

بنظرم امروز پنج شنبه جالبی بود ... واقعا تاحالا اين جوریشو تجربه نکرده بودم ...

NegiN

آها يه چيز دیگه ... ! به اندازه همه‌ آدمای بيخود و خاله زنکِ رویِ زمين حرف دارم که بزنم ... اما خوب انقدر تعداد شون زياده که ... خيلی خوبه آدم بدون حرف زدن ميتونه خيلی چيزا رو برسونه به بعضی آدما ... اينجوری حداقل از دست موجوداتی به اسم خاله زنک آسايش داره تا يه حدی ... آره خيلی خوبه بعضی از حرفها نزده خونده ميشه برای طرف مقابل

NegiN

از بلاگی که بخاطر خودش مينويسه نه ويزيتور خیلی خوشم مياد! از بلاگی ام که يه روز شونصدتا پست مينويسه که به آدم انرژی میده هم همینطور ;)

ALIREZA

راستی محسن از اون ياروهه که هرچنوقت به بار شاشش ميگيره مياد اينجا چه خبر؟!!!;)

حسینقلی

آفرین که به خاطر ویزیتورا نمی نویسی!من واسه خودم تو دفترم می نبیسم!بعضی وختا هم به خاطر همین ویزیتورای مادر مرده س که می خوام اصن ننبیسم! گنا دارن بنده های خدا.......

NegiN

جمعه خوشگليه ...درسته که بر خلاف اون چيزی که فکر مي کردم , اما غمگين نيست ...

حسینقلی

راستش اگه حسینقلی نبود منم تو دفترم نمی نبشتم،یادمه بچه که بودم هزار تا دفتر خاطرات داشتم هیشکدومش هم بیشتر از دوروز توش ننبشتم!...آره ولش کن...

ALIREZA

ای کوفت!‌هی ميگه مينبشتم!!! درس حرف بزن!! حسينقلی=خورنده اعصاب!

aidin

اين قسمت دولامارتين ايهام داشت؟ نگرفتم...!..