Season of Illusions

لحنم را گم کرده ام
هرچند خودم از خمیدن و کج کردن کلمه ها لذت بیشتری میبرم -و انصافا تنها راهی که از کلمه ها لذت میبرم همین است- ولی کشیده و شق و رق حرف زدن و همراهی دست ها با دهان و لبها لذتی برایم دارد که به هیچ نمیدهمش .و به اینها باید اضافه کرد هیجانی را که تعریف کردن قصه ها به من میدهند.قصه به معنای تعریف کردن رویدادی و وضع مقدمه و پایان بندی و اوج و فرود و تراژدی و شکوه در آن.علاوه بر آن بازی جدیدی یافته ام برای شکاندن نظم روایت ها به سبک فیم سازهای امروزی  مکزیکی-آن دو سه تا که میشناسم- و اروپایی.که ترتیب وقوع رویدادها وقتی مهمند که گره ای باز کنند یا کنجکاوی برانگیزند.بر فرظ که بخواهم پخته شدن غذایی را تعریف کنم.چه چیز مهم تر از این است که چه پخته ام؟بعد شاید لازم شود که بگویم با که بوده ام؟برای که پختم و که ها خوردند؟اوج این قصه کجاست؟آن جا که نتیجه را میگویم.که غذایم چه شد.و شاید کسی مشتاق شنیدن روش پخت  شود که اینجا دستانم به کمک خواهند آمد.حرکات تیغه ی دستم نشان میدهد که محتویات کذایی را چطور خرد کرده ام.کف دستم را بالا میگیرم و کمی پنجه را باز میکنم که یعنی شعله اینقدر باشد و سریع نقشی نکشیده را در فضا به هم میزنم که یعنی شنیده ی قبلی را زیاد جدی نگیر
اینها در حقیقت ضیافتیست که میتوان دونفره برایش رفت و هرچه "هم بزمان" بیشتر شوند از سهم خوشی تو کم خواهد شد مگر آنکه هم پیاله های مطیع و کم حرفی داشته باشی که اهل بریز و بپاش کلمه ها نباشند.و من خودم که از خوش خوراک ترین فرزندان مادرم هستم معتقدم که عشق نه از طریق شکم،که با مصاحبت ریشه میدواند
و اینطور است که من عاشق مردی بودم که کارت خبرنگاری شرق را نشانم میداد و از محمودیه تا جهان کودک یک ریز برایم میگفت.و میدانستم که حروف چینی(به معنای امروزیش)نمونه خوانی،تدارکات چی ای و یا چیزی در همین حدود در آن روزنامه ی کذایی است
یا آن مرد نازنین  که تنها دبیر ادبیاتم بود که در قید و بند تست نرفته بود
یا آن مرد خرده سرمایه داری را که با کله گنده های وزارت دفاع سونا میرفت و عاشق علی پروین بود و از زور فربه گی نفس تنگی داشت و آن را با "تک زبانی" بودنش به هم بند کرده و معجون شیرینی ساخته بود
و حالا دارد دستگیرم میشود که چرا به قصه ی آدم ها علاقه دارم.که وقتی با کس جدیدی برخورد میکنم سریع مال خودم را-بریده بریده و مختصر-تعریف میکنم تا سر صحبتش باز شود.قصه ی انسان ها از جمله نمونه هاییست که دیده ام به خوبی نوشته شده،همانطور که دوست دارم بی نظم و پرحادثه است و مهمتر از همه پایان بندی باز و متجددی دارد

پ.ن : آخرین کتاب عباس معروفی - تماما مخصوص - را میخوانم و ارزو میکنم ای کاش امروز ده سال پیش-یا کمی بیشتر - بود

/ 0 نظر / 4 بازدید