No more turning away

دوست نداشتم که جمعه است  و تو نیستی

خاک باغچه ی جلوی در را پس و پیش کردم تا کلیدت را پیدا کنم.نبود و من فکر کردم که حتمی جای دوری نرفته ای.خیال کردم باز راه افتاده ای که بازی بچه ها را در پارک تماشا کنی و بعد با گونه های قرمز و مف آویزان برگردی .خیال کردم شاید باز رفته ای نخ و مهره بخری که برای کسی گوش واره ببافی.میدیدمت که از خم کوچه شتابان رد میشوی و نزدیکم می آیی .می دیدم که دستت را دراز میکنی که پنجه ات را به دست بگیرم و بخزیم داخل پاگرد خانه

قولم را یادم نرفته ... دستم به کار نمی رود. بخاری آکواریوم را پایین کشیدم  ،بلکه خزه ها کمتر شوند  تا بعدا سر فرصت  فکری برایش بکنم .دیروز لاشه ی یکی از ماهی ها را از آب گرفتم.نمیدانم کی مرده بود.شاید نیمه های شب.همان وقت که بلند شدم و روی خودمان پتو کشیدم .حیفم می آمد جمعه بشود و تو در رختخواب عطسه بزنی و من برایت عدسی بپزم .ترجیح میدادم برویم و همین را در کاسه های استیل از پیشخوان ساندویچ فروشی باغومیان بگیریم .می خواستم پاییز را در خیابان باشیم .به هر قیمتی

حالا حسابی دستم آمده که کی ها باید "قطع امید" کرد . چه وقت "باید منتظر معجزه" ماند .حالا وقت هایی که "از دست کسی کاری ساخته نیست" مینشینم کنار ظرف ماهی ها و برای همان چند تایی که مانده اند غذا میریزم

دوست ندارم که جمعه است و تمام پزشک ها جوابت کرده اند

/ 2 نظر / 4 بازدید
Negin

چقد دوست داشتم اين نوشته رو... با اينكه يه عطر غريب بغض آلود داشت، به دل نشست

سعید

پائیز شد.هیچ پست جدیدی نمیخوای بدی؟من هر روز میام سر میزنم ولی چیز جدیدی نمیبینم.چرااااااا؟