یک سال شد تا دوباره دعوامان بشود و من تلافی کنم.خواستم سریع لباس بپوشم و از خانه بروم ولی سختم آمد.به جایش گلدان کریستالی سنگینی را که با سلیقه ی خودم برای پیشخوان آشپزخانه خریده بودیم برداشتم و به شکم بوفه فرستادم.هرطبقه،مثل آنکه از کار من خوشش آمده باشد خودش را به سر پایین تری می ریخت .راضی نشدم.چنگ زدم به پایه ی میز وسط اتاق و برش گرداندم.یکی از مبل ها انگار که نگاهم می کرد.عاقله مردی می نمود که منتظر است کمی آرام تر بشوم و کمی شماتتم کند .میز واژگون را دور زدم و بازو هام را دور مبل حلقه کردم و به دیوار کوبیدمش.می خواستم چل چراغ نیمه روشن را هم از سقف بیرون بکشم که جرات نکردم
او در تمام این مدت گریه می کرد.می لرزید و گریه می کرد.یک بار هم دیدمش که رفت به سمت اجاق و زیر غذا را کم کرد که شام شبمان ضایع نشود

/ 5 نظر / 4 بازدید
مهربان

وای خیلی جا خوردممممممممممممممممممممممممم اما چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

alone girl

سلام افرین قشنگ بود[تایید] بهم سر بزن

رهگذر

بابا تو دیگه کی هستی؟ خسته نباشی واقعا خیلی گلی که می‌تونی اینا رو بنویسی[ناراحت]

غزلک

این اتفاق واقعن افتاد یا از یه دعوا کمی تخیل چاشنی اش شد واسه نوشتن ؟