کامی خفن

آدم میشکند.سالخورده میشود و میشکند.مثل ساختمانی که میخواهد مقاومت چند روزه اش را بر هم بزند و خودش را هوار کند روی زمین.از بالا میریزد و گند میزند به همه چیش.خودش را خراب میکند.از ارتفاع خودش میگریزد.
آدم میشکند.پیر میشود و قبل از اینکه بمیرد حسابی شکسته میشود.پاهایش را میدهد، چشمهایش را،قوت دست هایش را.همه چیزش را میدهد و دست آخر چشمانش دیگر برق نمیزند.کدر میشود و دودوزنان در دو کاسه خونین میگردد.دیگر نمیشود تشخیص داد که این چشم های پزشکی بوده است که دل دخترکان را آب میکرده یا بیچاره ای که از ترس جانش یک عمر کلاج داده و دنده گرفته و یک عمر مات بوده تا چیزی تغییر کند.و یا مادر بوده و همزمان معلم کلاس اول، که برق چشمهایش هوش را از سر پسربچه های زودبالغ میپرانده و دلش لک میزده که یک تابستان هزار سال کش بیاید و نیامده.
برمیگردیم به جای اولمان.از تنهایی به قدری میترسیم که انگار خودمان وجود نداریم.میترسیم زمین بخوریم، انگار که تا به حال هنرپیشه نازپرورده ای بوده ایم که فقط صحنه های عشق بازی را خودمان انجام داده ایم.  بقیه کار بدلکاری بوده که با بزک دوزک به جای ما قالب شده.ما سرمان جای دیگر گرم بوده انگار.
آدم پیر که میشود، مثل برج های دوقلو، از قوس کمر ضربه میخورد،یک مدت طولانی می ایستد،رنج میکشد،از درون میسوزد،همه را به تماشا میخواند و یک باره خودش را ول میکند توی بغل یک مشت تماشاچی که همچین لحظه ای را انتظار میکشیدند

/ 1 نظر / 22 بازدید
مریم

و گاهی وقتی جوونه حتی "آدم میشکند.سالخورده میشود و میشکند... هی پسر من یه یک ساعتی نشستم پست های چند سال پیشتم خوندم دیگه فکر کن چی باعث می شه آدم تنبل و بی حوصله ای مثه من همچین کاری کنه :)