y sera verdad

گرفتم دوساعتی بخوابم که از روز تعطیلم بهترین استفاده رو کرده باشم.باز چیزایی که توی سرم بود نزاشت.متکا رو به عادت به سینه م فشار میدم و میخوابم طوری که یکی از گوش های متکا رو بتونم روی گوش خودم نگه دارم که دفع صدا بکنم.این بار حس کردم که متکا صدای تپش قلبم رو میکشه توی گوش هام.فکر کردم ممکنه به خاطر تخته شکلاتی باشه که قبل خواب خوردم.برای اغتشاش فکرم دلیلی پیدا نکردم.فک کردم حالا که ممکنه به زودی سی سالم بشه از بدنم انتظار صداهای ناشناخته رو بکشم.بهش فکر نمیکنم.فکرم جا نداره

فک کردم تا عیال تعطیل بشه و برم دنبالش چی کار میشه کرد.میشد بشینم دوباره - دیدن جکی براون رو تموم کنم.دیدم کسی رو ندارم که بعد بشینم باهاش حرف بزنم راجع بهش.منصرف شدم.دیدم بی خوده.چیزی که دستمایه ی گپ و حرف نباشه برام بی معنیه.مثلا هیچ وقت بلد نیستم موسیقی رو نقد کنم.خلاصه ش میکنم تو خوب یا بد.یا مثلا تعریف و تمجید هام رو خلاصه میکنم تو شیرین زبونی.ولی بلد نیستم بعدا با یکی راجع بهش حرف بزنم. - کیپ تاکینگ رو شنیدی ؟ / - اوهوم  ...  آهنگ قشنگیه .خوب این یعنی هیچی دستگیرم نشده ازش.ادامه ش خوب نیست.یا نمیدونم وقتی یکی داره از ماشین میگه من به جز نگاه عاقل اندر بز چیکارش میتونم بکنم.خوب ماشین ها رو میشه خیلی دسته بندی های عجیب غریبی کرد که من ازشون سر در نمیارم.برام من ماشین ها یا مثل انواع ب ام و خوش فرم و  وحشین یا مثه ماشین خودم باری به هر جهتن.واسه خسته - کشی و سر کار رفتن خوبه.اگه چیزیش بشه حداکثر میتونم شنونده  ی خوبی باشم و به صدایی که موتور یا هرجای دیگه ایش از خودش در میاره خوب گوش بدم تا بعد بتونم به بابام یا مکانیک منتقلش کنم.با این روش تا به حال ماشین های زیادی رو تعمیر کردم

امروز دوشنبه ست و اینجاها تعطیله.روز خاصیه که برای من ده ها خاطره ی نامفهوم و گم داره.الان برام کاملا بی معنی و معمولیه.دو روز تعطیلی داره که توش بیکارم.دوست دارم روز کاری باشه و سایر کاندیداهایی که برای پوزیشن خالیمون درخواست دادن بیان بشینن به صحبت و روسای " عن به سر" من بفهمن که من با چه فاصله ای ازونا بالاترم و کار رو به من بدن .ولی میدونم الان که روز تعطیلیه هرکدومشون سرشون تو میل باکسشونه و ای میلای صد من یه غاز رو جواب میدن .دارن روزها رو از دست میدن

دیروز از علی صالحی با مجله آسمان مصاحبه میخوندم.پیرمردیه واسه خودش.از بچه گیش گفته بود که صداهای نامفهومی تو سرش بوده و بعد ها یاد گرفته که این صداها رو تبدیل به شعر بکنه و این موضوع دفتر جلد تازه ش بود.به نظرم این برای یه شاعر خیلی ادعای بزرگ و در عین حال یه نوع خودستایی عوام فریبانه ست.ولی این وصله ها به ایشون نمیچسبه.هنوز هم از بهترین شعرهایی که خوندم دفتر هایکوهاش بوده .ولی همیشه فکر میکنم شعر نتیجه ی نگاهه.شاعر باید نگاه دقیق و بی قیدی داشته باشه و از تماشا کردن لذت ببره.با کنج نشینی و خرابات نشینی شعرا و نویسنده ها مخالفم و فکر میکنم شاعر و نویسنده ی خلوت نشین میره به سمت سانتی مانتال نویسی و احساس زدگی.حوصلشون رو ندارم



،سیاه به تن داشتیم و بی خبر از همه جا
بالغ شدیم

/ 0 نظر / 14 بازدید