jigsaw puzzle

شده ام مثل یک دستمال پرزدار با کمی نم که هرچه گرد و و غبار در اطرافم هست را خریدارم.کاسه ی پلاستیکی بزرگی را کنار دستم میگزارم و کیسه ی آفتابگردان قنادی لادن را- که ناخواسته با پدرم شریک شده ام -نیز جایی کنار موس بی قواره ام جاسازی میکنم که دستی به هر دوشان برسانم.مرشد و مارگاریتا را که به پیشنهاد عباس معروفی-انگار که خودش پای تلفن بهم گفته باشد،انگار که صد سال است میشناسمش-خریدم گاهی به دست میگیرم و گاهی از دست.هنوز نه خبری از مرشد است و مارگاریتا هم هنوز رخ نشان نداده.میخوانم و در خیال چرخ میزنم.گاهی یادم میرود که دیگر نوزده ساله نیستم وبرنامه هایی میچینم برای فردایی که در حقیقت پشت آن میز لبه دار و ژولیده سوزانده خواهد شد.گاهی به هوای اینکه دوستی تازه ای شکل بگیرد پیغامی با یکی از همین هایی که در اینترنت زیادند رد و بدل میکنم که خودم از پی گیریش سر باز میزنم.نه من به دوست احتیاج ندارم.من به هیچ کدام از این ها که برای خودنمایی "دارن آرنوفسکی" میبینند و "میوز - میوز" میکنند احتیاج ندارم.حوصله شان را ندارم.اینجا مثل کلاس های زبانیست که به ناچار همه به زبانی غیر از آنچه میشناسند حرف میزنند.اینجا هیچ کس آنچه را که گفتنیست نمیگوید و هیچ گاه جایی برای حرف های "به جا" یافت نمیشود.من خودم هم یکی از آن خودنماهای بی آبرویم.روی دسکتاپم پر است از ترانه های شماعی زاده.هر روز به سایت خبری پرسپولیس سر میزنم و کامنت ها را میخوانم.برنامه های آشپزی هیچ فرستنده ای را از دست نمیدهم.در به در دنبال اکیپ جواد فوتبال دوست میگردم که از ابی و داریوش هم تغذیه ام کنند.هیچ چیز را با قدم زدن همراه با عیال-چقدر دوست دارم این کلمه ی خالطور را- در جمشیدیه تاخت نمیزنم.دوست دارم همیشه ام را به الواطی و چرندگویی بگذرانم.در عین حال بدم هم نمی اید اگر جایی کسی از کتاب حرفی زد "کافکا در کرانه" و "اگر شبی از شب های زمستان مسافری" را به رخ بکشم و به خودم را سینه چاک پولانسکی نشان بدهم.قمپز روشنفکری بگیرم که من به فال حافظ و انواع و اقسام مناسبت ها بی اعتقادم ولی در عین حال دلم برای هفته ی آخر اسفند و پیاده روهای سرپل گر بگیرد.در اجرای "نگاه عاقل اندر سفیه" برای خودم صاحب سبک و کرسیم ولی هرجا که دست بدهد داد احترام و مساوات اجتماعیم به اسمان میرود.عین روز برایم روشن است که چرا آنچه میخواستم نشده ام و در عین حال مقصر درجه ی اول را هم بارها محاکمه کرده ام و خودم را تبرئه.من هم یکی از آن میلیون ها نفری هستم که در امپراطوری دروغ زاییده شده و خود را به نان شبش فروخته ولی در آزاد اندیشی خودش را بی رقیب میبیند و به کمتر از اجرای قانون مدنی بلژیک راضی نمیشود.من یکی از میلیون ها نفری هستم که هر روز چس ناله مینویسند و فردایش از دیدن دفعات تکثیر نوشته شان باد به غبغب میاندازند و خود را با داستایوفسکی و ویرجینیا ولف در یک سطح میبینند(حتی اگر مثل من هیچ وقت به خواندن چیزی از این دو مرحوم رغبت نشان نداده باشند) . من وقتی اینها را میبینم و میبینم که تنها نیستم از درون یخ میزنم ولی باز هم حفظ ظاهر میکنم و پای  "آن بالایی ها" و پدران و مادران را به میان میکشم.من هم گاهی با خدا حرف میزنم و گه گاه به این فکر میکنم که در مقیاس کهکشان ها خدا باید مرا با چه کیفیتی ببیند؟من یکی از میلیون ها نفری هستم که گم شده اند و به آن می بالند.من یکی از آن میلیون ها پتیشنی هستم که به تخم بالادستی ها حواله شدم.من یکی از میلیون ها خانه  خالی ای هستم که کسی بر پس دیوارهایش از معشوقه ای لب میگیرد.من یکی از آن اعشار هایی هستم که با عدد بالایی رند میشوند

/ 2 نظر / 14 بازدید
sahereh

good

ستاره

فک کنم همه ما از اون اعشارهاییم...لااقل من که هستم