رولت روسی





شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۳ 

آدمیزاده دیگه.هیچیش معلوم نمیکنه.یه دفه میبینی هرروز پستش میاد یه دفه هم میبینی کف گیرش میخوره ته دیگ لالمونی میگیره.فک میکنم خیلی وقت بود که دلم میخواس بارون بیاد.اون روز که تو شهریار بودم بعد مثه اونا که تو سرندیپیتی گوله گوله اشک میریختن بارون گرف فهمیدم تا از چیزی مطمئن نشدی نباید آرزوشو بکنی.میدونی؟امروز شنبه س.نمیدونم چرا همیشه فک میکنم شنبه باید روز خاصی باشه.یعنی روزی باشه که باید اگه تغییری هست از اونجا شرو بشه.ولی اشتباهه.مثه اینکه الان دلم نمیخواس شنبه بود.شنبه ها روز بدیه برای اینکه همه ی مردم تو خیابون یه جور خیلی مصنوعی تمیز به نظر میرسن.اصن از این ماه لعنتی حالم دیگه داره به هم میخوره.اون نون فروشی بزرگه توی تجریش که بغلش یه ماهی فروشی بوگندوئه میفهمه من چی میگم.تو عمرم انقد به شکمم بد نکردم که توی این ماه.نمیدونم چرا وقتی خوابت میاد نباید بخوابی و برعکس.وقتی گرسنته نباید بخوری و بازم برعکس.به این میگن ریاکاری مطلق.اینکه قلبا به چیزی اعتقاد نداری ولی باید ادا دراوردنو از کسایی که حاضرم شرط ببندم اونام اعتقاد ندارن یاد بگیری.اااااااااااه.من چقد ازین دختره بریتنی بدم میاد.فک میکردم شوور کنه خوب میشه!
دیشب خواب اون خونه قدیمیمونو دیدم.خودش نبود ولی میدونم ربطی به اون داشت.ریخته بودیم داشتیم تمیزش میکردیم.اون فرش سبزه رو هم انداخته بودیم.همونی که من دوسش داشتم.من اون درخت سیبه رو هم دوس داشتم.هیچ وقت یادم نمیره چه سیبای نکبت و بی ریختی داشت ولی همین که هرسال باهامون بزرگ میشد خوب بود.ازونایی که به خاطر تولد گل پسرشون میکارن توی حیاط بعد دو سه سال آبش میدن میبینن به هیچ دردی نمیخوره اونقت که میخوان بکنن بندازنش دور حتی یادشون نمیاد چرا این همه سال مراقبش بودن.ولی من دوسش داشتم.من به غیر از کلاغا از همه ی چیزایی که از بچگیم یادم مونده خوشم میاد.حیاطمونو دوس داشتم.زیرزمینمونو دوس داشتم.اون دیواره رو که ساعتها یه توپ برمیداشتم میکوبیدم بهشو دوس داشتم.اون پیرمرده که تو مغازه ش فقط آب نبات و مداد داشت رو هم دوس داشتم.من اما از کلاغا متنفر بودم.جوجه هام همیشه برام یه اسباب بازی بودن شاید.شاید چون هیچ وقت بزرگشون نکردم.همیشه وقتی رنگیاشون ریخت وقیافشون عوض میشد یا خودشون میمردن یا کلاغ میبردشون یا یه کوفت دیگه.من حتی امیر آفریقایی رو هم دوس داشتم.وقتایی که ازش نامه میرسید میفهمیدم که چقد از هم دور شدیم.تو پاکتایی که براش برمیگردوندم عکس برگردون میفرستادم .اون وقتا خیلی دلم خوش بود که هر دقیقه ممکنه چیز تازه ای از در تو بیاد.یادمه همیشه پست برامون کتاب میورد و من یادمه عاشق اون کتابه شده بودم که پر از عکسای انقلاب بود!!هیچ وقت سعی نکردم بزارمش دم دست چون فکر میکردم چیز خیلی نفیسیه.جالب این بود هیچ وقت نفهمیدم من مال چه گروه سنی هستم.دقیقا فکر میکردم اگه چیزیو که مربوط به خودم نباشه بخونم چیزای بیشتری یاد میگرفتم.واسه همین همیشه میرفتم سراغ کتابای مزخرف پرستاری و اینا.حتی یادمه داستان راستانو هم میخوندم.روزی که تونستم اسم یه کتابو بخونم دیگه خدارم بنده نبودم.اگزیستانسیالیسم سوسیالیستی.یا یه همچین چیز مضحکی.اما هیچ وقت مثه وقتی که سوپر فراگو تموم کردیم ذوق نکردم.البته که کار من نبود.من هیچ وقت حوصله ی تموم کردن کاریو ندارم.نمیدونم دقیقا فشم بودیم یا خونه ی علی اینا ولی وقتی تموم شد هممون فک کردیم اگه قورباغه هه شاهزاده خانومو بوس کنه ممکنه اتفاق خاصی بیفته .البته که افتاد ولی یادمه اتفاق خوبی نبود.منظورم اینه که هرجفتشون قورباغه شدن.من از همون موقع هم مطمئن بودم که حتی دوتا قورباغه هم اگه عاشق همدیگه باشن میتونن خوشبخت باشن.نگو که آدما فقط میتونن عاشق بشن.اتفاق من میگم تنها حیوونایی که خیلی سخت عاشق میشن آدمان.خیلیاشونو دیدم .اونموقع که اون پسر مونیخیه که برات تعریف میکردم اینجا بود بهمون میگفت که معشوقشو فقط به خاطر این نیگه داشته که بتونه تجربه کسب کنه.
ببین من میترکم اگه بارون بیاد بعد توهم حالت خوب نشه.یادمه همیشه ی خدا ازین کفشا که الانم میپوشم پام بوده.واسه همین همیشه عاشق این بودم که بارون بیاد منم پاهام خیس بشه تو کفش.سنگین که میشد شلپ شلپ میکرد من ذوق مرگ میشدم.بعد همیشه فکر میکردم بارون که بند بیاد باید کرمای خاکی از توی آسفالت بزنن بیرون.حتی فک میکردم وقتی بارون میاد همه باید مثه من حال کنن.وقتی میرم بیرون کلمو مستقیم میگیرم به طرف آسمون یه دونشونو نشون میگیرم که بیاد بخوره تو صورتم.یا دهنمو که باز میزارم .نمیدونم ولی هنوزم یادم نمیره.نمیدونم چرا اون روز که تو مدرسه برف اومده بود منم مثه بقیه برف نخوردم.همیشه فک میکردم هر چیزی که نشسته باشه کثیفه.ازین بچه گند دماغا بودم که شام و ناهار و صبونه تا خرخره میخورن بعد آخر شبم مسواک میزنن میخوابن.
میدونی دلم میخواد ریخت و قیافه ی کیو ببینم این روزا؟آره.مایکل مورو!نکبت پدر سوخته.من از اولشم دوس نداشتم این مردیکه بوش برنده بشه ولی وقتی شنیدم صددرصد برنده شده  سه تا انگشته وسطمو مثه دبلیو درست کردم که یعنی مثلا منم خوشحالام و اینا.میدونی؟از آدمایی که هرجور خودشون دلشون میخواد قضایا رو نیگا میکنن خوشم نمیاد.خوشم نمیاد وقتی یارو خودشو عینکشو و پرشیاش همه سیاه میشه کاست سینه زنی نمیدونم حاج چی چی حرومزاده رو هم میزاره بعد تو خیابونا ول میگرده.خوشم نمیاد وقتی یارو داره با توپ میره تو اوت عر میزنه یا علی .یا یارو مرتیکه صبح اول صبح به جای سلام تو تلویزیون داد میزنه به نام نامی الله!ببین من این شعره رو از اخوان ننویسم میپکم.بزا برم کتابو بیارم.

"دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود خدای دیگری دارم
"
عرضی نیست!
آخ چرا هست.این دوسه تا  عکسو دیروز که رفتم بیرون گرفتم.شاید خوشت بیاد ببینیشون.این یکی معرکه بود.دلم خواست.میدونم توش ازین خونه هاس که بوی نم میده و هرشب باید با سوسکا گلاویز شد ولی دوس داشتم.
اینم هست

Comments()

  ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ|| شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۳ ||Russian Roulette   


امرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آذر ٩٤
خرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳