رولت روسی





شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۳ 

هنوز خورشید اونقدر توی آسمون نفوذ نکرده بود ولی تمام بچه ها به صف منتظر وارد شدن به کلاسشون بودن.کسی که انگار ناظم مدرسه بود از روی سکو چیزایی درباره ی دویدن توی حیاط و شوخی های خطرناک میگفت.دومین خط از دیوار پر بود از پسرایی که برای فرار از روپوشای سیاه  مدرسه امیدی به غیر از زنگ ورزش نداشتن و امروز روزش بود.ناظم که هرلحظه امکان میداد کسی میکروفونو از دستش بگیره صحبتاشو طوری تموم کرد که همسایه های مدرسه لااقل صبحونه شونو توی سکوت بخورن.
بچه ها وارد راهرو شده بودن.طوری دستشونو به نرده های سنگی میکشیدن که گویا از مقدس ترین بنای دنیا دیدن میکنن.همیشه وقت بالارفتن از پله ها کمتر از وقتی که پایین میومدن شوخی میکردن.شاید به خاطر اینکه خطرش کمتر بود!وقتی که به کلاس رسیدن دست هرکدومشون به ترتیب میز اولو لمس میکرد و طوری که انگار برای پیدا کردن میز خودشون به این کار احتیاج دارن به ترتیب سراغ بقیه نیمکتا هم میرفتن.وقتی به میز خودش رسید بی حوصله تر از اون بود که بخواد دنبال کلمه ای توی کتابش بگرده.دفتر دیکتشو باز کرد و دوتا مداد از کیفش بیرون کشید.سعی کرد قبل از اومدن معلم خودشو برای اولین نمره ی بیستش آماده کنه.سرشو به طرف میز بغلی برگردوند و از پسرکی که داشت کاپشنشو توی جامیزی جا میداد پرسید:صورتو با کدوم ث مینویسن؟
برای ثانیه ای کاپشنشو روی زانواش نیگه داشت و بدون اینکه فکر کنه گفت:با ث صابون!

معلم برای بار دوم جمله ش رو تکرار کرد.پسرک بدون اینکه سرشو از دفترش بلند کنه می نوشت:سارا دست و سورت خود را با سابون میشوید ..


پاورقی 1:میدونی؟هیچ وقت اون کوچه هه رو تا تهش نرفته بودم.یادمه اونوقتا که دوچرخه سواری یاد میگرفتم توش رفته بودم ولی تا آخرش نه.دوروبرش پر از درخت بود و مثه یه وصله ی  ناجور توی اون محله بود.امروزم که رفتم به خاطر این نبود که کاری داشتم یا حتی بخوام وقت بگذرونم.خیلی همینجوری.نمیدونم چطور بگم.تهش یه خونه بود مثه همونی که توی ولیعصر وقتی از ونک پیاده میریم نشونت داده بودم.پر از اون پیچکا که اولین چیزیو که میبینن ازش میرن بالا.ازین خونه ها که هر طرفش یه تیکه ی فلزی افتاده آدم بعده کلی تفکر میفهمه که دوچرخه بوده یا مثلا یه چرخ خیاطی.میشد حدس زد آدمایی که اونه توئن بهشون بد نمیگذره.میشه وقتی بارون اومد رفت تو حیاط سعی کرد یه گوشه رو پیدا کرد واسه گریه کردن.میدونم اون تو پر از اینجور آدماس.میدونم.آدم که پیر میشه تنها چیزی که براش میمونه حسرته.هرچیم که زندگی به سازت برقصه بازم اون آخرش وقتی میبینی کسی هست که تو دوسش داری ولی مجبوری بزاریش بری .مثه اون شبایی که من باهات میام که برسونمت.مثه وقتایی که تو ترافیک گیر میکنیم .من هرچقدم که خوششانس باشم بازم میرسیم.به هرجایی که برسیم.فقط اون مقصده  مارو از هم جدا میکنه.حالا که داریم میریم کاشکی به جایی برسیم که دار و درخت داشته باشه.یا اونقد روشن باشه که من بتونم زل بزنم تو چشات .کاشکی وقتی میرسیم کسی منتظرمون نباشه.میدونی؟تابلوئه رو که روی دیوار خونه هه دیدم یخ زدم.خانه ی سالمندان میرداماد

Comments()

  ۳:٢٠ ‎ب.ظ|| شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۳ ||Russian Roulette   


امرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آذر ٩٤
خرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳