رولت روسی





سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳ 


دیدی بعضی وقتا هیچی آدمو راضی نمیکنه؟هرچیو که روش دس میزاری بعد از یه کم شل کن سف کن بیخیال میشی .رفتم یه سر پیش خواجه.دلم گرفت .بدبخت مادرمرده اونم عالمی داشته ها.به قول امیر همه ی شاعرای ما یه جورایی مازوخیست بودن.حق داشتن خدایی خیلیاشون.بعضی وقتا یه نفر میفته تو زندگیت که میبینی همه چیزت حتی جونت باهاش برابری نمیکنه.یعنی میدونی؟من به تصادفا و اتفاقای زندگی بدرقمه ایمان دارم.شاید یکی از معدود چیزایی باشه که سعی میکنم قانونش رو محترم بدونم باسه خودم.میدونی؟به قولی همون زندگی کن و بزار زندگی کننه.البته فرق داره یه کمک.شاید مثلا باید بگیم زندگی کن.یه نفر هست که داره موازی باهات زندگی میکنه.یکی که پابه پات خسته میشه .
دارم تو ورد تایپ میکنم برا خودم.اون روز یه پست نوشتم هوار خط بود تا اومدم بازسازی وبلاگو بزنم برق رفت.ای تف به قبرت ادیسون.خوبیش این بود که یه حس تازه رو شناختم.میدونی؟همون ارضا شدن باشه شاید یه نوعی.نیاز به نوشتنم باید کم کم اضافه کنیم یه گوشه کنار به مشغله هامون.آخ دوروزه هوس کردم برم اون استخر بانک مسکن.توی استخرش نمیشه دوردرجا زد اما یه جورایی بوی بچگیامو میده.ای لعنت بهت اگه بیای بپرسی بوی بچگی چیه!بعد یکی بیاد بگه بوی شاش و عرق.بزار روشنت کنم.بوی گوجه ی له شده و نون خمیر و کالباس که یه صب تا ظهر تو کیفت مونده.بوی پاک کنایی که مثلا باید یه نشونی از توت فرنگی توش باشه.بوی اون آدامس لاویز نارنجیا.عمه ی آدما به قربونشون برن که همیشه دارن حسرت میخورن.حسرت نیست به مولا!یه جور دلتنگیه.شاید مثه دلتنگی کردن برای آدمی که میدونی هیچوقت نمیبینیش.مهم اینه که ایشالله بعد از 120 سال که ریق رحمتو سر میکشی و میفتی دس نکیر و منکر پشیمون نباشی.دلم به هم میخوره پیرمردا میشینن میگن جوونی کجای که یادت کنم.این که آدما باید از زندگی چیز یاد بگیرن خیلی بده به نظرم.کاش لااقل جزوه ش بود میشد از اینو اون قرضش گرفت.یاد اون روز افتادم امیرصالح رفته بود از اون دوتا دخترا برا من جزوه گرفت.بعد خودش باهاشون رف کافی شاپ منم دوساعت تموم تو اون دخمه هه بودم کپی میزدم.اما زندگی بعضی وقتا انقد روی خوش بهت نشون میده که شک میکنی.مثه این بچه ها که وقتی سروصدا نمیکنن باید بهشون شک کنی.دلم میخواد رو اون میز سنگیا بشینم پیشت بعد تو یه وری بشینی بگی درختا از این زاویه چقده خوشگلن.منم بگم آره.گاهی باید کج بشی تا دنیا رو خوشگل ببینی.تو یه حرف قشنگ تر و منطقی تر میاد تو ذهنت اما به خاطر دل من چیزی نمیگی.باسه خاطر اینکه فکر کنم حرفم درست بودم.شاید دلت میخواس بهم بگی"بستگی داره کدوم وری بشی"بعد سعی کنم سرمو بندازم پایین اون آی دیه رو که رومیز نوشته ازبر کنم.یه میل بهش بزنم شاید خوشش بیاد.احتمالا از اوناس که اگه وبلاگ بزنه میره 30 تا کامنت مثه هم کپی پیست میکنه که "وبلاگت خیلی بیسته.کفم برید.به منم سربزن".
الان بدموقس نه؟کاشکی میشد بریم اون درخته که برگ نارنجی داره رو ببینیم.دلم براتون تنگ شده.من بغلیه رو خیلی دوس دارم.درختایی رو دوس دارم که زمستون و تابستونو به کودی که پاشون میریزن هم حساب نمیکنن.مثه این درختچه ها تو باغچه که وقتی برف میاد میرم بوشون میکنن.بوی بوگیر مستراح میدن ولی خوب بازم خوشبوان دیگه.
دلم میخواست اسپیس کیبوردت بودم.بعد تو دم به دقیقه میزدی تو سرم.دلم میخواست مثه اون دوست تازه ت روزی ده دقیقه میشستم پشت پنجره آواز که نه ولی نیگات میکردم.دلم میخواست ازین خرس عروسکیا بودم آویزونم میکردی به کلیدات.اینطوری هرجا میرفتی پیشت بودم ....

Comments()

  ٩:٥٥ ‎ب.ظ|| سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳ ||Russian Roulette   


امرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آذر ٩٤
خرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳