رولت روسی





چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳ 

البته که حوصله نداری بشينی اينو بخونی.تازه اگه بگم منم اينارو در کمال بی حوصلگی نوشتم شايد همون يه کم انرژيت برای خوندن اين لعنتی رو هم به باد ميدم.ولی مهم نيست.مگه نه اينکه يه کار رو يا به خاطر خوش اومدن خودت انجام ميدی يا به خاطر اون بنده خدای طرف مقابلت؟حالا ديگه خود دانی.
ميدونی؟ديگه حتی خجالت ميکشم بشينم با يکی درباره ی خدا حرف بزنم.انقد اين بدبخت رو(خدا رو ميگم!)مسخره کردم و رو فرشش با کفش راه رفتم(يه ضرب المثل آفريقاييه گمونم)که گمونم سايه ی همو با تير بزنيم.گمونم خدا بعد از اون يارو محمدرضا گلزار دومين کسی باشه که دوست دارم يه روز تو خيابون با ماشين از روش رد بشم.ولی از اونجا که من بنده ی بخشنده ايم و آحر الرحمن و وسطای الرحيمم(يعنی اند مرام)يه فرصت ديگه بهش ميدم.ببين نکبت تا دهه ی اول خرداد وقت داری دوستی خودتو ثابت کنی(حالا اول دوستيت رو ثابت کن،بعد ميريم سر وقت خداييت)وگرنه با آفتابه ی خودت آب ريختی تو حوض رقيب(بينم رقيب خدا کيه!؟)
دلم ميخواد مثل اين وبلاگ دخترونه ها که روزی هزار تا ويزيتور دارن بشينم تعريف کنم که ديشب مثل مار به خودم پیچيدم تا خوابم برد و الان هم طرفای قلبم يه دردی ميکنه که نگو،اما به قول رفيقمون اهل چس ناله و اين حرفا نيستم.جون خودت اگه بدونم از نبودنم ناراحت نميشی ميرم يه قبرستون دره ای يه هفته ديگه پيدام ميشد(خيلی خودخواهم که فکر ميکنم نبودن من ممکنه باعث ناراحتی کسی بشه.نه؟)ولی مشکل بزرگی که هست اينه که حتی نميدونم کجا بايد برم.دلم يه دونه رودخونه ميخواد و يه بلال.هیچ وقت بلال دوس نداشتم ولی هميشه از کباب کردن و گاز زدن بهش لذت ميبردم.احتمالا خيلی آدما هم نسبت به هم همين احساس رو دارن.ميدونی؟يعنی يه حالتی بين عادت و لذت.نميدونم شايد نبايد همه ی آدما رو دوست داشته باشی(ولی منو چرا.هميشه رو دوست داشتنت حساب ميکنم).اصلا يه وقتايی هست که فکر ميکنم دوست داشتنامون همش الکيه.برای اينکه خيليهاش موقتيه.(عشق هرچقدر هم که طول بکشه ابديه -گارسيا مارکز)
نميدونم ولی اين پرانتزا تعادل ذهن منو به هم ميزنه!به درک اصلا.ولش کن.تو خوبی؟دلم برات تنگ شده.دلم برای همه ی اونايی که نديدمشون خيلی وقته تنگ شده(حتی برا اون پسره بی شعور که ديروز بعد از سه هفته بهش زنگ زدم بعد بلافاصله که گوشی رو برداشته ميگه :قطع کن بهت زنگ ميزنم.تا الان که خبری ازش نيست.)ولی برای تو خيلی بيشتر.ببين از اين به بعد هروقت بهت گفتم دلم استخر ميخواد اونم روباز،بدون که خيلی داغونم.بدون که دقيقا خورشيد گونيا گذاشته مستقيما تو کله ی من می تابه.
ببينم راستی تو دوغ بيشتر دوست داری يا کوکاکولا لايت!؟

Comments()

  ٥:٥۸ ‎ب.ظ|| چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳ ||Russian Roulette   


امرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
دی ٩٤
آذر ٩٤
خرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
تیر ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳