رولت روسی





دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ 

سرما
به تخم چشم ها زده
اشک ها را سوزانده

Comments()

  ٥:٤٦ ‎ب.ظ|| دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ 

گرفتم دوساعتی بخوابم که از روز تعطیلم بهترین استفاده رو کرده باشم.باز چیزایی که توی سرم بود نزاشت.متکا رو به عادت به سینه م فشار میدم و میخوابم طوری که یکی از گوش های متکا رو بتونم روی گوش خودم نگه دارم که دفع صدا بکنم.این بار حس کردم که متکا صدای تپش قلبم رو میکشه توی گوش هام.فکر کردم ممکنه به خاطر تخته شکلاتی باشه که قبل خواب خوردم.برای اغتشاش فکرم دلیلی پیدا نکردم.فک کردم حالا که ممکنه به زودی سی سالم بشه از بدنم انتظار صداهای ناشناخته رو بکشم.بهش فکر نمیکنم.فکرم جا نداره

فک کردم تا عیال تعطیل بشه و برم دنبالش چی کار میشه کرد.میشد بشینم دوباره - دیدن جکی براون رو تموم کنم.دیدم کسی رو ندارم که بعد بشینم باهاش حرف بزنم راجع بهش.منصرف شدم.دیدم بی خوده.چیزی که دستمایه ی گپ و حرف نباشه برام بی معنیه.مثلا هیچ وقت بلد نیستم موسیقی رو نقد کنم.خلاصه ش میکنم تو خوب یا بد.یا مثلا تعریف و تمجید هام رو خلاصه میکنم تو شیرین زبونی.ولی بلد نیستم بعدا با یکی راجع بهش حرف بزنم. - کیپ تاکینگ رو شنیدی ؟ / - اوهوم  ...  آهنگ قشنگیه .خوب این یعنی هیچی دستگیرم نشده ازش.ادامه ش خوب نیست.یا نمیدونم وقتی یکی داره از ماشین میگه من به جز نگاه عاقل اندر بز چیکارش میتونم بکنم.خوب ماشین ها رو میشه خیلی دسته بندی های عجیب غریبی کرد که من ازشون سر در نمیارم.برام من ماشین ها یا مثل انواع ب ام و خوش فرم و  وحشین یا مثه ماشین خودم باری به هر جهتن.واسه خسته - کشی و سر کار رفتن خوبه.اگه چیزیش بشه حداکثر میتونم شنونده  ی خوبی باشم و به صدایی که موتور یا هرجای دیگه ایش از خودش در میاره خوب گوش بدم تا بعد بتونم به بابام یا مکانیک منتقلش کنم.با این روش تا به حال ماشین های زیادی رو تعمیر کردم

امروز دوشنبه ست و اینجاها تعطیله.روز خاصیه که برای من ده ها خاطره ی نامفهوم و گم داره.الان برام کاملا بی معنی و معمولیه.دو روز تعطیلی داره که توش بیکارم.دوست دارم روز کاری باشه و سایر کاندیداهایی که برای پوزیشن خالیمون درخواست دادن بیان بشینن به صحبت و روسای " عن به سر" من بفهمن که من با چه فاصله ای ازونا بالاترم و کار رو به من بدن .ولی میدونم الان که روز تعطیلیه هرکدومشون سرشون تو میل باکسشونه و ای میلای صد من یه غاز رو جواب میدن .دارن روزها رو از دست میدن

دیروز از علی صالحی با مجله آسمان مصاحبه میخوندم.پیرمردیه واسه خودش.از بچه گیش گفته بود که صداهای نامفهومی تو سرش بوده و بعد ها یاد گرفته که این صداها رو تبدیل به شعر بکنه و این موضوع دفتر جلد تازه ش بود.به نظرم این برای یه شاعر خیلی ادعای بزرگ و در عین حال یه نوع خودستایی عوام فریبانه ست.ولی این وصله ها به ایشون نمیچسبه.هنوز هم از بهترین شعرهایی که خوندم دفتر هایکوهاش بوده .ولی همیشه فکر میکنم شعر نتیجه ی نگاهه.شاعر باید نگاه دقیق و بی قیدی داشته باشه و از تماشا کردن لذت ببره.با کنج نشینی و خرابات نشینی شعرا و نویسنده ها مخالفم و فکر میکنم شاعر و نویسنده ی خلوت نشین میره به سمت سانتی مانتال نویسی و احساس زدگی.حوصلشون رو ندارم



،سیاه به تن داشتیم و بی خبر از همه جا
بالغ شدیم

Comments()

  ۳:۱٤ ‎ب.ظ|| دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ 

کودکی هستم
دارای اختلال حواس
که زمستان سال ها پیش از خانه خارج شده
و هنوز بر نگشته ام

Comments()

  ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ|| یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ 

آقا افغانه عوض اینکه بگه " بزا برم خودکار بیارم " بهم گفت : امان بده قلم بگیرم

بریم بمیریم جمیعا

Comments()

  ۸:٤٩ ‎ب.ظ|| دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ 

امرو بعده سال ها دونفرو دیدم که داشتن قرار میزاشتن که سر یه ساعتی "آن" بشن

یاد "آن" شدن ها و "ان" شدن های خودمو دوستان افتادم

Comments()

  ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ|| پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ 

دوست نداشتم که جمعه است  و تو نیستی

خاک باغچه ی جلوی در را پس و پیش کردم تا کلیدت را پیدا کنم.نبود و من فکر کردم که حتمی جای دوری نرفته ای.خیال کردم باز راه افتاده ای که بازی بچه ها را در پارک تماشا کنی و بعد با گونه های قرمز و مف آویزان برگردی .خیال کردم شاید باز رفته ای نخ و مهره بخری که برای کسی گوش واره ببافی.میدیدمت که از خم کوچه شتابان رد میشوی و نزدیکم می آیی .می دیدم که دستت را دراز میکنی که پنجه ات را به دست بگیرم و بخزیم داخل پاگرد خانه

قولم را یادم نرفته ... دستم به کار نمی رود. بخاری آکواریوم را پایین کشیدم  ،بلکه خزه ها کمتر شوند  تا بعدا سر فرصت  فکری برایش بکنم .دیروز لاشه ی یکی از ماهی ها را از آب گرفتم.نمیدانم کی مرده بود.شاید نیمه های شب.همان وقت که بلند شدم و روی خودمان پتو کشیدم .حیفم می آمد جمعه بشود و تو در رختخواب عطسه بزنی و من برایت عدسی بپزم .ترجیح میدادم برویم و همین را در کاسه های استیل از پیشخوان ساندویچ فروشی باغومیان بگیریم .می خواستم پاییز را در خیابان باشیم .به هر قیمتی

حالا حسابی دستم آمده که کی ها باید "قطع امید" کرد . چه وقت "باید منتظر معجزه" ماند .حالا وقت هایی که "از دست کسی کاری ساخته نیست" مینشینم کنار ظرف ماهی ها و برای همان چند تایی که مانده اند غذا میریزم

دوست ندارم که جمعه است و تمام پزشک ها جوابت کرده اند

Comments()

  ۸:٢۸ ‎ب.ظ|| دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ 

یکی از ما باید از بین میرفت
من
یا بمب های صدام

Comments()

  ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ|| چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ 

یک سال شد تا دوباره دعوامان بشود و من تلافی کنم.خواستم سریع لباس بپوشم و از خانه بروم ولی سختم آمد.به جایش گلدان کریستالی سنگینی را که با سلیقه ی خودم برای پیشخوان آشپزخانه خریده بودیم برداشتم و به شکم بوفه فرستادم.هرطبقه،مثل آنکه از کار من خوشش آمده باشد خودش را به سر پایین تری می ریخت .راضی نشدم.چنگ زدم به پایه ی میز وسط اتاق و برش گرداندم.یکی از مبل ها انگار که نگاهم می کرد.عاقله مردی می نمود که منتظر است کمی آرام تر بشوم و کمی شماتتم کند .میز واژگون را دور زدم و بازو هام را دور مبل حلقه کردم و به دیوار کوبیدمش.می خواستم چل چراغ نیمه روشن را هم از سقف بیرون بکشم که جرات نکردم
او در تمام این مدت گریه می کرد.می لرزید و گریه می کرد.یک بار هم دیدمش که رفت به سمت اجاق و زیر غذا را کم کرد که شام شبمان ضایع نشود

Comments()

  ٧:٥۸ ‎ب.ظ|| چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ 

کلاغ
بر سر مردار
آواز پیروزی می خواند

قار قار قار

کلاغ ها
بر سر مردارها
آواز پیروزی می خوانند

قار قار قار

Comments()

  ٩:۱۸ ‎ب.ظ|| دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ 

رخ به رخ  آیینه بر روی صندلی پایه بلندی  نشسته بود و گیسوان  پر جلوه اش را شانه میزد.نیم تنه اش را تابانده  بود و اصرار داشت که خم میان دو کتفش را راست نگه دارد .دسته ای جان دار از موهای مرکب رنگش را حلقه میکرد و بر رویش شانه میکشید.انگار که چاقوی سلاخی را بر روی چرم.انگار که دوازده ساله باشد و از روی قهر بخواهد به داشته ی باارزش کسی اسیب بزند.انگار که بخواهد ساقه ی  بالغی  را از خاک بیرون بکشد و سر دست به تماشا بگذارد.
کارش را که تمام کرد قیچی مینیاتوریش را از کشو بیرون کشید و با وسواس به چیدن موها مشغول شد.


Comments()

  ٦:۳٧ ‎ب.ظ|| سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ 

میروم
که خبرهای خوب بیاورم
من برای تظاهر به خوشبختی
خیلی جوانم

Comments()

  ٩:٤٤ ‎ب.ظ|| دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ ||Russian Roulette   



دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ 

بابا طرف رسما از کیون شانس اورده
یعنی چی که نون دلشو میخوره ؟

_________________________________

برای ستاره ای که نمیشناسمش


وقتی که گره از مشتها و ابروها باز بشه
میتونیم بشینیم همه با هم یه دل سیر حرف بزنیم
اون روز اگه رسید
درد دلی اگه مونده بود
میشه بی کم و کسر همشو تعریف کرد
هیچ اسمی به حرف اولش مختصر نمیشه و هیچ حرفی تو لفافه نمیمونه
یه روز این دستها تو هوا میچرخه و وقت پایین اومدن تو سر و گوش کسی سیلی نمیشه
تا اون روز باید به همین چیزایی که داریم قانع باشیم

Comments()

  ۸:٠٠ ‎ب.ظ|| دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ ||Russian Roulette   



چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ 

ببخشید خانوم شما "گلشیری" مورد علاقتون کیه ؟
شجریان" چی گوش میدین ؟
از  کدوم " کاپولا" بیشتر خوشتون میاد؟


پی نوشت :هنوز هم حرف حضرتش رو بعده سالها بایستی ته هر پست نوشت
روحش شاد

Comments()

  ۳:٢٥ ‎ب.ظ|| چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ ||Russian Roulette   



چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ 

! مبارزا
عظمت خایه گانت را می ستایم
و در آرزوی بازشنیدن بلف هایت می مانم

Comments()

  ۸:٤۱ ‎ق.ظ|| چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ ||Russian Roulette   



یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ 

شده ام مثل یک دستمال پرزدار با کمی نم که هرچه گرد و و غبار در اطرافم هست را خریدارم.کاسه ی پلاستیکی بزرگی را کنار دستم میگزارم و کیسه ی آفتابگردان قنادی لادن را- که ناخواسته با پدرم شریک شده ام -نیز جایی کنار موس بی قواره ام جاسازی میکنم که دستی به هر دوشان برسانم.مرشد و مارگاریتا را که به پیشنهاد عباس معروفی-انگار که خودش پای تلفن بهم گفته باشد،انگار که صد سال است میشناسمش-خریدم گاهی به دست میگیرم و گاهی از دست.هنوز نه خبری از مرشد است و مارگاریتا هم هنوز رخ نشان نداده.میخوانم و در خیال چرخ میزنم.گاهی یادم میرود که دیگر نوزده ساله نیستم وبرنامه هایی میچینم برای فردایی که در حقیقت پشت آن میز لبه دار و ژولیده سوزانده خواهد شد.گاهی به هوای اینکه دوستی تازه ای شکل بگیرد پیغامی با یکی از همین هایی که در اینترنت زیادند رد و بدل میکنم که خودم از پی گیریش سر باز میزنم.نه من به دوست احتیاج ندارم.من به هیچ کدام از این ها که برای خودنمایی "دارن آرنوفسکی" میبینند و "میوز - میوز" میکنند احتیاج ندارم.حوصله شان را ندارم.اینجا مثل کلاس های زبانیست که به ناچار همه به زبانی غیر از آنچه میشناسند حرف میزنند.اینجا هیچ کس آنچه را که گفتنیست نمیگوید و هیچ گاه جایی برای حرف های "به جا" یافت نمیشود.من خودم هم یکی از آن خودنماهای بی آبرویم.روی دسکتاپم پر است از ترانه های شماعی زاده.هر روز به سایت خبری پرسپولیس سر میزنم و کامنت ها را میخوانم.برنامه های آشپزی هیچ فرستنده ای را از دست نمیدهم.در به در دنبال اکیپ جواد فوتبال دوست میگردم که از ابی و داریوش هم تغذیه ام کنند.هیچ چیز را با قدم زدن همراه با عیال-چقدر دوست دارم این کلمه ی خالطور را- در جمشیدیه تاخت نمیزنم.دوست دارم همیشه ام را به الواطی و چرندگویی بگذرانم.در عین حال بدم هم نمی اید اگر جایی کسی از کتاب حرفی زد "کافکا در کرانه" و "اگر شبی از شب های زمستان مسافری" را به رخ بکشم و به خودم را سینه چاک پولانسکی نشان بدهم.قمپز روشنفکری بگیرم که من به فال حافظ و انواع و اقسام مناسبت ها بی اعتقادم ولی در عین حال دلم برای هفته ی آخر اسفند و پیاده روهای سرپل گر بگیرد.در اجرای "نگاه عاقل اندر سفیه" برای خودم صاحب سبک و کرسیم ولی هرجا که دست بدهد داد احترام و مساوات اجتماعیم به اسمان میرود.عین روز برایم روشن است که چرا آنچه میخواستم نشده ام و در عین حال مقصر درجه ی اول را هم بارها محاکمه کرده ام و خودم را تبرئه.من هم یکی از آن میلیون ها نفری هستم که در امپراطوری دروغ زاییده شده و خود را به نان شبش فروخته ولی در آزاد اندیشی خودش را بی رقیب میبیند و به کمتر از اجرای قانون مدنی بلژیک راضی نمیشود.من یکی از میلیون ها نفری هستم که هر روز چس ناله مینویسند و فردایش از دیدن دفعات تکثیر نوشته شان باد به غبغب میاندازند و خود را با داستایوفسکی و ویرجینیا ولف در یک سطح میبینند(حتی اگر مثل من هیچ وقت به خواندن چیزی از این دو مرحوم رغبت نشان نداده باشند) . من وقتی اینها را میبینم و میبینم که تنها نیستم از درون یخ میزنم ولی باز هم حفظ ظاهر میکنم و پای  "آن بالایی ها" و پدران و مادران را به میان میکشم.من هم گاهی با خدا حرف میزنم و گه گاه به این فکر میکنم که در مقیاس کهکشان ها خدا باید مرا با چه کیفیتی ببیند؟من یکی از میلیون ها نفری هستم که گم شده اند و به آن می بالند.من یکی از آن میلیون ها پتیشنی هستم که به تخم بالادستی ها حواله شدم.من یکی از میلیون ها خانه  خالی ای هستم که کسی بر پس دیوارهایش از معشوقه ای لب میگیرد.من یکی از آن اعشار هایی هستم که با عدد بالایی رند میشوند

Comments()

  ٧:۳٤ ‎ب.ظ|| یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ ||Russian Roulette   


دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳